بلاهت درزنان زیبا موهبتی به شمارمی رود. شوهران بسیاری را می شناسم که ازبلاهت زنانشان به وجد می آیند وآن را نشانه ای ازمعصومیت کودکانه ی آنها می دانند.زیبایی که چه معجزه ها که نمی کند!

نقص عقلی زنی زیبا به جای آنکه توجه ها را از او برگرداند,جذاب ترش میکند...

اما اگریک زن کمی اززیبایی بی بهره باشد,باید بیست برابر یک مرد ,باهوش باشد تا حداقل اگرنه عشق,کمی احترام به خودش جلب کند.

کتاب .مریخ جای من نیست.نوشته سمیراعاشوری.مجموعه دل نوشته ها

من

وقتی کنارخیابان وروی سنگفرش سنگی قدم می گزارم.به یک یک خانه ها چشم می دوزم ,به حرکت ادم های ناشناس که هرگزقرارملاقاتی باهاشون نداشتم به اینکه درچه مرحله ازاین روزگاربه سرمی برند,آیاغمگین اند آیاخوشحالند,البته چه ربطی به من دارد,من فقط نگاه می کنم و قوطی نوشابه مصرف شده را با پا به طرفی پرت می کنم وژله وشکلات رو توی دهنم هل می دم وبی تفاوت ردمی شم.اما الان که دارم فکرمی کنم همه چیزرا به یاد می آورم.درست یادمه پسربچه ژولیده ای که روی زمین درازکشیده بود ولباس هاش خاکی بودومادرش بهش فحاشی می کرد وبا کفش های قرمزپاشنه دارش دستشو لگدمی کرد,صحنه ای دلخراشی بود وباعث شد ادامس نعنایی که تازه خریده بودم وتوی دهنم حسابی جاخوش کرده بودو تف کنم بیرون وبهش لعنت بفرستم.....

...

صدایی می آید...

صدای تنهایی..

هوایی که هرگزدو نفره نشد...

وبارانی که مراترک کرد...

داستان پیرمرد-سمیراعاشوری

یک روزکه ازحرفای نیش دارپیرمرد کناردیوارخسته شده بودم,که هرروز با صدای گرفته چهره سرد وعبوس وسیگاری که همیشه گوشه لبش بودتکرارمی کرد{توبی عرضه ای ,هیچی نمی شی,شایدم بشی یک نون خشکی بی عرضه که گلوش پاره شده ازبس گفته نون خشک شمارا می خرم,و درحالی که عرق کردی وبوی گندی می دی وچندرقاز دستتونگرفته بعدازمدتی جسدتو لای کارتون خواب ها پیدامی کنن,شایدم بشی یک قوطی جمع کن ولگرد که اگه بخت بهت مدد کنه بتونی توقسمت جمع آوری زباله هاکارکنی,همیشه بوی آشغال بدی وبه زحمت کثافت رو ازسروصورتت ولای ناخون هات پاک کنی ولنگ نون شبت بمونی,}دندون هام را بهم فشردم,پیرهنم را دراوردم,وآغشته به مواد آتش زا ساختم.خروار خروار کتابهایم را ریختم توکوچه,وآتش افروختم به دامن کتا بها,ودزدکی درحالی که کسی نبیند,دریک حرکت سریع پیرمرد را درون کتاب های نیمه جان انداختم,وزنده زنده سوزاندم....

مرگ فروشنده .آرتور-میلر

       

بیف:خب دیگه,من شش هفت سال بعدازدبیرستان همه اش کارمی کردم.کارمندکشتیرانی شدم.فروشنده شدم,وخلاصه همه جورکاری کردم.این یه زندگی پستیه,آدم صبح های گرم تابستون سوار تراموا بشه,بره سرکار,تموم زندگیش حساب صنارسه شاهی رو داشته باشه,یا همه اش تلفن بزنه,بخره یابفروشه,پنجاه هفته سال جون بکنه,بلکه دوهفته مرخصی بگیره.اما من همیشه دوست داشتم توبیابونا کارکنم,توی هوای آزادپیرهنمو ازتنم دربیارم,این جا آدم همه اش باس یک کاری کنه ازبقیه جلوبزنه تا بتونه برای خودش آیته ایی درست کنه.تو این جوری می خوای آتیه تو درست کنی؟

**

فریادکن فریادکن..

نگذارسیم پیچی قلبت

بسوزد...

لبت را تر کن..

ازآب ازعشق ازگل های سرخ

نگذاراحساسات آشفته ات ,درونت رامحک بزند

صدای قهقه باد را بشنو ولبخندبزن..

وحدت پرندگان را درآسمان نظاره گرشو

ازخودبپرس

من درکجای این زندگی قراردارم

درکجای این صحنه گرد آلود دنیا

پلک می زنم ,خواب ازچشم خود می رانم

درکجای اقیانوس سرنوشتم غرق می شوم...

به راستی آیاراه نجاتی هست؟؟؟

**

هرروزبه جاده می نگرم

هرروزپیاده روی های خسته کننده راطی می کنم

شایدصدای پایی باشد,یارهگذری تشنه ازعشق

یاصدای زمزمه مبهم شبحی روی دیوار

نکندخسته وتنها دراین راه دهم جان

که کس نباشد بگیرد دست آشوبم

نکندمست ازنوشیدن می

گمگشته شوم دراین شهرسرخ