بچه ها در محرم شعر برای بچه ها

بازهم ماه محرم
آمده در کوچه مـا
خانه‌امان امروز روضه اسـت
میدهم مـن چای و خرما
از رقیه از سکینه
روزه میخواند و مـن هم
اشک‌هایم دانه دانه
می‌چکد آهسته کم کم
شور شد با اشک‌هایم
مزه حلوای شیرین
شور و شیرین قاطی هم
از گلویم رفته پایین


دیشب یه سربند سبز
بابام رو پیشونیم بست
که روش نوشته بودند
آقای من حسین است
بابام منو با خودش
به مجلس روضه بُرد
خرما که دادن بهش
با ذکر زیر لب خورد
تو روضه خوندن دیدم
گریه می‌کردن همه
حسین حسین می‌گفتن
با صدای زمزمه
بلند شدیم وایسادیم
تا بزنیم به سینه
سینه‌زنی قشنگه
ولی خیلی غمگینه
وقتی تموم شد عزا
غذای نذری دادن
از بس که خوشمزه بود
همه ،غذا رو خوردن
از اون موقع تا حالا
همش دارم می‌خونم
حسین حسین حسین جان
آقای مهربونم

تولدم مبارک*

خدایا چه روزهای که گذشت ولی گذشت

با این حال خوشحالم که تولدمه خوشحالم که زنده ام

خدایاشکرت سپاس گذارم بخاطر نعمت هایت

سپاس گذارم

تولدم مبارک

تیرماه فروشنده دوره گرد کتاب ها

هوا خیلی گرمه

امروز برای کاری رفتم بیرون

توی خیابان ها چرخیدم به چند تا مغازه سرزدم

توی راه مردی رو دیدم که کنار کتاب های پهن شده روی پارچه نشسته بود و کنجکاوانه حرکت مردم رو نظاره میکرد.

عمق چشماش غمی داشت و در سیاهی شب میان انبوه چلچراغ مغازه ها برق چشم های غم الودش منو گرفت.

عجیب بود کتاب ها بسیار زیبا بودند,و هرکدوم الارغم ظاهرشون حرفی برای گفتن داشتند.

اماکسی اونا رو نمی خرید هیچکسی هراسان و شتابان به سمت کتاب ها هجوم نمی برد.

هیچکسی حتی برای تماشا کردن هم نمی ایستاد .

مردم دسته دسته وارد فروشگاه لباس می شدند و با کیسه ای پر از تجملات دنیا پا به فرار می گذاشتند واز گرما می نالیدند.

و این در حالی بود که فروشنده کتاب غرق در عرق به فکر نان شبش بود .

تمام غم های عالم روی دلم نشست چطور ممکن بود ,داشتم فکر میکردم انسان ها خیلی راحت می تونستند به هم ضرر بزنند خیلی راحت می تونستند دل بشکنند خیلی راحت از همدیگر به انواع نردبان استفاده می کردنند بعدم زیرش می زدنند که کسی روزی به انها کمک کرده!

اما کتاب ها دوستانی بود با محبت اینقدر که توانایی اینو داشتند که ذهنتو دیدگاهتو طرز زندگی و عملکردتو عوض کنند یا بهش رنگ ببخشند!

اونها دوستانی بودند که بدون چشم داشت لحظه ای رهات نمی کردند در سختی و مشکلات در قلبشونو به روت نمی بستند و متفکرانه روزها باهات صحبت می کردند و به راحتی به سوال هایت پاسخ می دادنند !و از اون بهتر اون دسته از فرشتگانی بدون بالی که با قلم های جادویشون روی یه صفحه سفید و خالی جهانی می ساختند که در عقل خیلی از ادم های دیگر نمی گنجد.

بدون درنگ به سمت مرد رفتم و یه کتاب خریدم.

با اینکه ازش دور شده بودم ولی دندان های سفیدشو که توی تاریکی از خوشحالی برق می زد و دیدم....

معرفی کتاب دور دنیا در 80 روز

معرفی کتاب دور دنیا در هشتاد روز

کتاب دور دنیا در هشتاد روز اثر مشهور ژول ورن، رمانی ماجراجویی و هیجان‌انگیز است که شخصیت‌های آن با امکانات قرن نوزدهمی، تصمیم می‌گیرند سفر به دور دنیا را از لندن شروع کنند و پس از هشتاد روز به شهر خود بازگردند.

دور دنیا در هشتاد روز (Around the world in eighty days)، رمانی پرحادثه است که در آن عنصر خنده با حادثه‌پردازی به هم می‌آمیزد. کشش داستان در خونسردی انگلیسی‌ مآب قهرمان آن و فعالیت بی‌اندازه‌ی او برای مبارزه با طول راه و از دست دادن وقت است.

ماجرای این کتاب درباره‌ی مرد منظم و دقیق انگلیسی به نام فیلئاس فوگ است که با رفقای خود شرط 20000 پوند می‌بندد تا دور دنیا را در 80 روز بپیماید و همراه خدمتکار وفادارش به نام ژان، معروف به پاسپارتو، عازم سفر می‌شوند. اما چون مظنون به سرقت از یکی از بانک‌های انگلیس شناخته شده، زیر نظر یک پلیس است که او را طی سیر و سیاحت‌هایش لجوجانه دنبال می‌کند.

فوگ در سرزمین هند فرصت پیدا می‌کند تا زن جوانی به نام آئودا را، که بیوه‌ی مهاراجه‌ی فوت شده‌ای است و طبق سنت هندوان باید زنده در آتش بسوزد، از مرگ نجات دهد. پس از آن حوادث دیگری در چین برای او رخ می‌دهد. در این مدت، مأمور پلیس همچنان در تعقیب اوست و مسافر ما نیز با او و نوکرش راه خود را دنبال می‌کنند. مأمور پلیس نمی‌تواند او را دستگیر کند، زیرا برگ جلب به سبب تغییر مکان مداوم هنوز در اختیارش نیست.

در آمریکا، در قطاری که ساحل شرقی را به غربی پیوند می‌زند، فوگ موفق می‌شود که حمله‌ی عده‌ای از سرخ‌پوستان را از سر بگذراند. در ساحل شرقی، طوفان شدیدی به وجود می‌آید و کشتی‌های عازم اروپا را در بندر متوقف می‌کند، ولی فوگ دچار تردید نمی‌شود و با پول خود یک کشتی اجاره می‌کند و راه دریا را پیش می‌گیرد.

در راه، سوخت کشتی تمام می‌شود و فوگ ناچار دکل را به جای سوخت استفاده می‌کند. در پایان سفر، مأمور پلیس که سرانجام برگ جلب را به دست می‌آورد او را دستگیر می‌کند. فوگ پس از اثبات بی‌گناهی آزاد می‌شود. سپس با یقین به اینکه پنج دقیقه دیرتر از وقت مقرر به وعده‌گاه می‌رسد، خود را بازنده می‌داند و ناامید می‌شود. در نهایت با واقعیتی عجیب روبرو می‌شود و به حقیقتی پی می‌برد که زندگی او را کامل تغییر می‌دهد.

ژول ورن (Jules Verne)، در داستان‌هایش مخاطب را به ناشناخته‌ترین مکان‌ها می‌برد و با یافته‌هایی عجیب آشنا می‌کند. گفته مى‌شود که کتاب‌های او رؤیاهایى هستند که به حقیقت می‌پیوندند؛ زیرا در آن‌ها شگفتى‌هاى اختراعات مدرن را سال‌ها پیش از اختراع‌شان شرح داده است. دور دنیا در هشتاد روز در شمار بهترین آثار او محسوب می‌شود.

در بخشی از کتاب دور دنیا در هشتاد روز می‌خوانیم:

ساعت هفت صبح، ویلى، آئودا و پاسپارتو قدم بر خاک آمریکا گذاشتند. ویلى بلافاصله ساعت حرکت قطار بعدى به مقصد نیویورک را پرسید. قطار ساعت شش بعدازظهر حرکت مى‌کرد، بنابراین براى گشت‌ و گذار در مرکز ایالت کالیفرنیا فرصت کافى داشت. او کالسکه‌اى کرایه کرد تا به هتل اینترنشنال بروند.

پس از حمام کردن و خوردن صبحانه، ویلى و آئودا هتل را به مقصد دفتر کنسولگرى انگلستان ترک کردند. پیش از آن‌که آقاى فاگ از هتل خارج شود، پاسپارتو به ارباب خود گفت بهتر است چند قبضه سلاح کمرى بخرند، چون شنیده بود که سرخپوست‌ها گاهى با حمله به قطارها اموال مسافران را چپاول مى‌کنند. ویلى فاگ به او گفت که هر طور صلاح مى‌داند عمل کند.

وقتی به هتل بازگشت، پاسپارتو به همراه نیم‌جین سلاح کمرى، انتظارش را مى‌کشید. ویلى تنها یکى از ابروانش را کمى بالا برد و سپس هفت‌ تیر را در کیف پول قرار داد. سر ساعت شش، قطار آن‌ها سان‌ فرانسیسکو را براى پیمودن مسیری هفت‌ روزه به مقصد نیویورک ترک کرد. آسمان کم‌کم رو به تاریکى مى‌رفت و هوا سرد، ملال‌آور و کمى ابرى بود. فیکس هم در همان کابین به آن‌ها پیوست، اما به‌ ندرت حرفى به میان مى‌آمد.

پاسپارتو جایى در نزدیکى کارآگاه پیدا کرد و بى‌آنکه حرفى بزند، کنارش نشست. در‌ واقع او آماده بود که اگر کوچک‌ترین حرکت مشکوکى از کارآگاه سر بزند، با دست‌هایش خفه‌اش کند! صبح روز بعد، قطار که انگار بر فراز دره‌هاى عمیق معلق بود، از پیچ و خم رشته‌ کوهى ناهموار مى‌گذشت و گاهى نیز از میان تنگه‌هاى باریک عبور مى‌کرد.

https://ganjoorpub.ir/wp-content/uploads/2023/01/%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%863.pdf

کتاب رازهای  شاد بودن

برای دانلود رایگان کتاب رازهای شاد بودن اینجا کلیک کنید

How to make our children happy

  1. Get Happy Yourself.
  2. Teach Them To Build Relationships.
  3. Expect Effort, Not Perfection.
  4. Teach Optimism.
  5. Teach Emotional Intelligence.
  6. Form Happiness Habits.
  7. Teach Self-Discipline.
  8. More Playtime.

کودکان