دیوید/سمیراعاشوری
وقتی به دیویدنگاه می کردم ,ازبی تفاوتی مزحکی که توی چهره اش نقش بسته بود,حرصم می گرفت.ازچشم های آبی تیره اش که همیشه مر ابه باد مسخره می گرفتند,متنفربودم.ازاینکه بدون من صبحانه می خورد,وبی شب بخیرگفتن می رفت ومی خوابید ومثل خرس خرخرمی کرد.
هیچ وقت درهیچ کاری پیش قدم نمی شد.مرالمس نمی کرد ,نمی بوسید.
وقتی تلویزیون می دید تمام حواسش را وقف صفحه مستطیلی شکل می کرد ومن ذره ذره همچون موم درکنار این مجسمه سنگی آب می شدم ,بی آنکه دیده شوم..
تصمیمم را گرفتم,مقداری سم که شب قبل ازمغازه آقای رایدر خریدم را درشربتی که همیشه راس ساعت 10 می خورد,حل کردم وبا لبخندبهش خیره شدم,طولی نکشید که نقش برزمین شد,چشم هایش درخشید.بهم زل زد و گفت:مارگارت...
خندیدم ,چون این اولین وآخرین باری بود که عاشقانه نامم را صدامی کرد...
رو در رو -چشم درچشم
یکشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۷ 9:44 | خانوم مربی
|
به دنیای رنگارنگ من خوش آمدید.