چه خوب بود که آدمی می توانست وقتی درد ومصبیتی دارد,ماه ها بخوابدوچندیدن ماه بعد,آسوده وتازه نفس ازخواب برخیزد. اماهیچکس نمی تواندچنین کاری بکند،باید بیدارماند ودرد کشید وبا دردهای خود کنار آمد.

آنچه آدم را پیرمی کندنگاه به گذشته وحسرت فرصت های ازدست رفته است.

حساب وکتاب روزهای گذشته آدم را زود پیرمی کندوجز,بینی تیرکشیده وچشمان حریص وبی فروغ ؛چیزی از او باقی نمی گذارد...!

آدم ها فکرمی کننداگریک باردیگرمتولدشوند,جور دیگری زندگی می کنند,شاد وخوشبخت وکم اشتباه خواهندبود.

فکرمی کنند می توانندهمه چیز راازنوبسازند,محکم وبی نقض!

اماحقیقت ندارد...

اگرما جسارت طور دیگری زندگی کردن را داشتیم,

اگرقدرت تغییرکردن را داشتیم ؛

اگرآدم ساختن بودیم,

ازهمین جای زندگیمان به بعدمی ساختیم...

در وجود من هزاران زن زندگی می کند

یکی شعرمی گوید

یکی روزنامه می خواند

یکی غذا می پزد

یکی موهایش را می بافد

یکی دموکرات است

وآن دیگری دیکتاتور

اما..

زنی هست که دیگربه آینه نگاه نمی کند

اوبازمانده هجوم ندیدن هاست.....

چطورمی توانم به توفکرنکنم؟
پروانه بدون بال زنده بماند؟ 
آسمان را به دوش گرفته ای شانه به شانه ام میشینی قدم می زنی شانه به شانه ام!
آسمان چطورروی دو پا راه برود؟ وپرنده هایی که درتو کبوترنداب دردلشان تکان نخورد؟
به انتهای زمین نزدیکم می کنی پرواز
ازاین شانه به آن شانه ات می پرد
من
ازاین کلمه به آن کلمه می پریدم تابلاخره اعتراف کنم سرم درد می کندبرای شانه ات!وتمام لحظاتی که به توفکرنمی کنم
به توفکرمی کنم....