صدای پایت مرا به هیجان می اندازد هیجانی کاذب و ناقص

چرا که توعمری مرا به بازیچه گرفتی بدون آنکه بدانم

بدون آنکه بدانم چ زمانی برداشتی روسری ام را

فرار از روی  پشت بام عشق هنوز هم جالب است

ولی تو نادان بودی

چون که خانه ای نبود تا سقفی باشد

 

 

او همه چیز را فراموش می کرد،ازخودش میگریخت،هرآن ممکن بودخودش راهم فراموش کند،فراموش می کرد بخورد،فراموش می کرد بخوابد,یک روز نفس کشیدن را هم فراموش می کرد وکارش تمام میشد.

تو کار روزت را انجام داده ای. حالا پاهات رو بگذار بالا وخوش باش.من اینجوری می بینم. ازهرکس می خواهی بپرس.

بهترین قسمت روز،شب است...