سمیرا دختر پاییز دختر ی از جنس برگ های زرد و سرخ

پسرک تنها*پارت ششم*

پسرک بسیار خجالتی و مغرور بود .ازاینکه به دخترک ابراز عشق کند ،خجالت می کشید و لپ هایش سرخ و سفید می شد،برایش سخت بود به دختر ی عجیب ابراز محبت کند.دلش می خواست ولی چیزی مانع او میشد ....

نمی دانم چه چیز...حس ترس یا حس ترحم!! حس افسردگیٍ، حس تنهایی در کشوری غریب ..وهمه همه باعث شکل  و شمایل گرفتن عقاید پسر شده بودند.

در صورتی که صورتش به سمتی دیگر بود یک قدم به سمت دخترک برداشت؛در شبی وقتی بحثی بود دربین اعضای گروه ،دختر داشت در مورد اینکه دخترها  چگونه زندگی می کنند.سخن می گفت ...پسر هیران شد و به او گفت :دیدم نسبت به تو عوض شد من فکر میکردم تو یک دختر کم هوش و کم عقل هستی  .چون زیادی می خندی!! و پسر ناخواسته یک قدم دیگر به او نزدیک شد ؛چشمانش می درخشید همچون ببری که قصد صدمه ندارد بلکه با وجود خوی وحشی ..دوست دارد همراه با خرگوش آهسته راه برود وحرف بزند .

تااینکه شبی وقتی دختر با یک پسر از اهالی شهرهای جنوبی حرف می زد ..او نیز وارد بحث شد بدون آنکه بداند می خندید ...واین خنده جرقه ای بود برای ملاقات های طولانی.....

انسان فرهیخته برای جلب ترحم خود را خوار نمی کند .برتار قلب دیگران زخمه نمی زند تا مگر برحال او رقت اوردند و با او بر سر لطف آیند.

هرگز نمی گوید ((مرا نمی فهمند))یا ((قدر مرا نمی شناسند))زیرا که این ها جلب اندکی توجه به بهای بسیار است ،فرومایگی و ابتذال و تقلب است....

نه هفت طبقه آسمان و نه هفت طبقه زمین  برای جا دادن خداوند کافی نیست ،ولی قلب انسان به تنهایی می تواند او را درخود جای دهد.

پس ،خیلی مواظب باش تا هیچ گاه دل کسی را نشکنی....!

when you start doing  what you ll truly like to do

you start experience a differnt kind of life

پسرک تنها*پارت پنجم*

طولی نکشید که دختر جادویی،دل بسته پسرتنها شد،اما ازچه نوع وابستگی ؟؟دل بستگی به همراه عشق و عاشقی  یا دل بستگی به عنوان یک دوست قابل اعتماد !! کدام را می توانست بپذیرد ...

در کدام بخش مغزش پسرک را تصور کند، دیدگاهی یا  عکسی از او نداشت .نمی توانست بفهمد صاحب صدا چه کسی می باشد و دارای چه نوع اخلاق و هدفی در زندگی است ؛بسیار مردد بود و تردید در دلش به جوش و خروش در امد بود .و تصمیم گیری را برای او مشکل می ساخت،اما به یک قانون مهم در زندگی توجه نکرده بود ،اینکه ادم های هم  فرکانس یکدیگر را جذب می کنند ،یک نوع موج افسردگی که بین دختر و پسر در جریان بود ؛دو انسان غمگین ولی با جذبه که حتی در حال فرو پاشی نیز قلمرو خود  را ترک نکرده بودند .پسرک تنها به طور غیر ارادی به دختر جذب می شد و هرروز مکالماتی کوتاه با او رد و بدل میکرد ، گاهی او را در جمع ضایع میکرد .ولی دخترک می خندید در صورتی که قلبش به شدت شکسته بود ؛دخترک انقدر مهربان بود که هیچی نمی گفت .

پسرهای زیادی هر روز به او پیام می فرستادند و  درخواست های دوستانه و حتی بی شرمانه می دادند, شاید زیادی خجالتی بود جواب همه مردم را با محبت می داد ،در خواست انان را یا با سکوت یا با محبت جواب می داد ...دسته آخر به دلیل زیاده خواهی مردان،در ذهن انان تبدیل می شد به دختری بد و منفور،طوری که هرروز نقشه ای می کشیدند برای به دام انداختن دختر مهربان ،دور و اطرافش پر بود از روباه هایی بزرگ و کوچک که به روحش زبون می کشیدند و او را به هر سمتی می کشیدند ،اما دختر در یک گودی عمیق ایستاده بود و با چشم های هراسانش اطراف را نگاه میکرد ؛و حیوانات در حالی که آب دهانشان از حرص و طمع به روی زمین می ریخت او را احاطه کرده بودند....

پسرک تنها *پارت4*

در بین صداهایی مختلف و بمی  که از مردان شنیده میشد..صدای پسرک تنها به گوش دختر بسیار عجیب و غیر قابل درک بود صدایی پرا از احساسات مخفی پر از غم پر از شادی و پر از شیطنت ها ...به طرز خاصی صحبت میکرد و این باعث میشد که دختر بیشتر به او توجه نشان دهد ،دختر بسیار ساده و غمگین بود در زندگی چیزهای زیادی دیده بود و نسبت به دنیای اطراف خود کاملا بی تفاوت بود...هیچ چیز نمی توانست او را به خود جذب کند نیمه مثبت اهن ربایش شکسته بود و نمی توانست دیگران را ببیند ...احساستش مخلوط بود و طعم خاصی نداشت؛هر روز حضور ان پسر را پر رنگ تر می دید ولی برایش قابل درک نبود که او کیست....پسرک تنها، فکر می کرد ان دختر دیوانه است او را دوست نداشت و در ذهنش هیچ ارزشی برای قائل نبود او را مانند دختران دیگر می دانست و هرگز واکنش مثبتی به او نشان نمی داد همواره در ساعت های بعدی ملاقات های کوتاه و بلند از او متنفر میشد و او را بی عقل می خواند و در اخر لقبی برای او پیدا کرد و اب پاکی را ریخت روی دست دختر بینوا....==عزراییل.....نام انتخابی پسر برای دختر عجیب بود....

پسرک تنها پارت سه*

شب های تکراری و خسته کننده پسرک، با اعضای گروهش سپری می شد؛ او هر روز در بین گروه هایش می چرخید در حالی که پروفایل خود و دوست هایش را مزین به عکسی بنفش با قلبی برعکس و متفاوت تغییر داده بود و فکر می  کرد این نماد محکمی در بین او و  دوستان به ظاهر انسانش می باشد تا اینکه در شبی به واسطه اتصال به دوستش به اتاق دختری جادویی پا نهاد ....

دخترک بسیار ساده و مهربان و خنده رو بود و از همه مهمان ها به خوبی پذیرایی میکرد.

او هرروز به تنهایی در اتاق خود می نشست و به موسیقی گوش می داد ،تا اینکه کم کم همه اعضای پسرک با دخترک خو گرفتند ،به طوری که پسر به دختر دستور می داد که او نیز باید حتما پروفایل خود را به ان ها ست کند غافل از آنکه دخترک بسیار لجباز و جنگ جو بود و هیچ چیزی را نمی پذیرفت ولی از آن جایی که مهمانان او برای دخترک ارزش داشتند به اجبار خود را با ان ها یکی کرد....

پسرک تنها *پارت دو*

پسرک مدتی بود که در گروه های مختلفی عضو بود و ساعت های بی قراری خود را با دوستان مجازی اش سر می کرد!حس خاصی نداشت ،گاهی با آن ها می خندید و گاهی به فکر فرو می رفت..گاهی سرکش می شد و گاهی بی حوصله ..با آنها حرف می زد اما فقط با جسم  و زبان مادی خود؛سیستم مغزش روی کلمات تکراری گیر کرده بود و بصورت خودکار به مغز ان ها می فرستاد،انگار سال هاست که روحش گم شده و دگر برنگشته,فاصله ها و دردهای دگر هرروز همچون پتک بر سرش خراب می شد . و روزش را خسته کننده و طولانی می دانست. به واسطه دختران شاعری که در گروهش حضور داشتند ..طبعش رنگ شعر گرفته بود و هرروز برای دوستانش شعرهای می خواند که خود به سختی انها را درک می کرد اما این یک جرقه بود به سمت دنیایی جدید ..دنیایی که شاید هرگز قبلا حسش نکرده بود ..دنیایی متضاد با ذهن غم آلودش....

وقتی درمقابل من می ایستی ونگاهم می کنی ،تو از غمی که در وجود من وجود داردچه می دانی ومن ازغم تو چه چیزی می دانم؟

اگرغمگین در مقابل تو بایستم و ازغمم برایت بگویم،تو چه می فهمی ؟همچنان وقتی  که برای تو ازجهنم می گویند.آیا تو از گرما و دردناک بودن آنرا درک خواهی کرد..؟

فرانتس -کافکا

پسرک تنها

پسرک عجیب غمگین وخشگمین بود.تمام زخم های دنیا را متعلق به خود می دانست.و هرروز لب پنجره دور از خانواده و کاشانه خود سیگار را عمیق پک  می زد و اشک هایش به طرز عجیبی روی صورتش جا خوش کرده بودند,هرگز هیچ چیزی رو برای خودش نمی خواست ،زندگیش پیچیده بود انگار که تو یه هزار تو گمشده باشد و هیچ راهی برای بازگشت به خانه ندارد.دستی به موهای ژولیده اش کشید و روی تخت دراز کشید و به سقف خیره شد .فکرهای منفی در اون غوطه ور بودند و لحظه ای رهایش نمی کرد،گاهی به عشق فکر می کرد ولی معنی اش را نمی فهمید با خود گفت شاید عشق یعنی علاقه من به ان سیگار لعنتی چیزی که غم هایم را دود می کند ...فکرهایش مثل موهایش بهم ریخته بود ...بی حوصله دستی به ریشهای نامرتبش کشید .و حواسش رفت سمتت صفحه تلفن همرامش ....

دو مرد تنها...یک فانوس دریایی...فیلم تحسین شده{{فانوس دریایی}}

خیلی عجیب بود وقتی مرجان بهم خیانت کرد 37سالم بود  پریشون و عصبی شده بودم یه ادم دائم الخمار بی حوصله خسته روانی بدنم پر بود از زخم های که هرروز به خودم می زدم .مرجان واقعا خوشگل بود چشم های عسلی اش هنوزم برام می درخشید حاضر بودم تمام هستی مو بدم تا دوباره برگرده تو اغوشم .اما چی شد من تو کدوم بعد زندگیم بودم!یهو چی شد چی براش کم گزاشتم که یهو رفت یهو رفت ولم کرد .منو ترجیع داد به یکی دقیقا شبیه خودم یک مرد دو پا دو دست دو چشم..چه فرقی داشتیم یعنی محبت های من الکی بود و محبت های اون واقعی...زندگی مزخرف تر این بود که بخوام خودمو پکر کنم و مشت بکوبم به دیوار...تا چی بشه اون که دیگه برنمی گرده ..با ناامیدی صندلی رو می زارم جلو طنابی که به پنکه اویزون کرده بودم .می رم روش می ایستم.طنابو می ندازم گردنم چشم هامو می بندم و صندلی رو با پا می ندازم کنار....ایا این تمام ماجرا بود....