فریاد که می زنم ستون های خانه به لرزه می افتد،

من دیوانه وار نگاهت می کنم و تو بی تفاوت از من گذر می کنی.

پس عدالت کجا بود آیا اصلا عدالتی درکار بود یا فقط حرف یک مشت روشن فکر بود که تو کتاب های وکالت می نوشتند.

هرجا رو که نگاه میکردم تابلو ظرفیت پر است را می دیدم ،آسمان و زمین پر پر بود ..

پر آز چی پر آز آدم های مصنوعی که فقط شکل هاشون باهم فرق میکرد...

دسته آخر هیچکس یک مترسک شکست خورده را نمی خواست، حتی دهقانی از  گرما و عطش کلاه حصیری خود را به شدت تکان می داد و دندان های زرد خودشو به نشونه تمسخر در معرض نمایش می گذاشت‌‌‌....

درد من آز تنهایی بود یا شایدم آز دیوانگی 

چون در این سرزمین قلب یا احساس معنا نداشت همه به فکر پر کردن جیب خودشون بودند اما متوجه شکاف های درون قلبشان نمی شدند رفته رفته سوراخ قلبشان گشاد گشادتر میشد طوری که میشد اون طرف بدنشون رو ببینی ....

دل بستن به آدم های این دنیا اشتباه محض بود چون اگر نسبت به کسی حس مالکیت پیدا کنی...خیلی زود متوجه میشی که اون قبلا خریداری شده...

و دوباره که نگاه می کنی عریان در همون مسیر قبلی ایستادی

چه بهتر که خودت به تنهایی راهتوادامه بدی...

درسته شاید اون چیزی که میخوای بدست نیاری ولی حداقل شب با تنهایی ات که میشه همون دوست واقعی ات راحت سرتو می زاری رو بالشت و میخوابی...

طوری میخوابی که انگار هیچ وقت زنده نبوده ای...

​​​​​​​و این پایان ماجرا غم انگیز تواهه.....

6روز بود که بیماری در وجودم رخنه کرده بود .چشم هایم گردآلود بود و بدنم کوفته هیچ حسی در بدن نداشتم و نفسم کوتاه و کم می میامد.

محیط خانه ساکت بود و فقط ناله های ریز و درشت مادرم به گوش می رسید.

نگران بودم چون مرگ بالای سرم ایستاده و منتظر یک فرصت مناسب بود که مرا به اغوش بکشد.

اما ترس تا به کجا ....بلاخره که ادم می میرد ...حالا چه دیر...یا زود...

 

 

همیشه حق با من بود...اینو من نمی گفتم اینو آقام می گفت!

درحالی که دو زانو نشسته بود و چایی داغو با صدای بلندی هورت می کشید, و سبیل های پرپشتشو تاب می داد.

با کلافگی سرمو خاروندم و بهش زل زدم .

آقام قیافه حق به جانبی داشت ، هنوز عقاید قرون وسطی خودشو حمل میکرد  و به رخ ما می کشید.

می گفت:دختر نباس بره بیرون ...نباس آرایش کنه ...فقط زمونی که خواست بره خونه شوهر  هر غلطی که خواست بکنه....

متفکرانه به او نگاه می کردم و خودم را تو خونه شوهر تصور میکردم و مردی را می دیدم که فقط قیافه اش فرق داره ولی همین حرف های تکراری و گوش خراش را با جدید ترین شیوه ممکن به کرسی می نشاند.

کاش می توانستم همه چیز را برای آقام شرح بدم ..که نه الان زمانه فرق کرده زن های جامعه من خیلی کارها می کنند حتی به فضا رفته اند آن ها در قرن های متمادی هم پای مردان کار کردند و اکنون در قرن های جدید تلاششون به ثمر نشسته ...

ولی وقتی به چهره اش و چشم های نیمه بازش که از غرور خمار بود نگاه کردم  فهمیدم که حرف حرف خودشه

اهسته سرمو انداختم پایین و چایی سرد شده رو یک نفس سر کشیدم ...

 

می خواستم از بهار بگویم و از خنده ی شکوفه ها بر چین خانه ها ,نگاه خسته و تلخ مادران غزه به  یادم آمد.

می خواستم از گشودن چشم دانه ها در عمق تاریکی خاک و سرودن آواز سبز بهار بنویسم،

به یاد چشمان بسته و خون الود کودکان غزه در زیر تلی از خاک افتادم.

می خواستم از بهار و گرم و رنگین شدن خاک سرد و خاکستری یاد کنم ،دلم گرفت.

تصویر خیس خانه های ویران در سرمای سخت غزه در ذهنم موج برداشت.

میخواستم از اویزان شدن گردنبند شکوفه ها بر سینه ی شاخساران لذت ببرم.اما بغض گلویم را فشرد .چرا باید شاخساران سبز غزه ،در هجوم کینه های سرد و سیاه صهیونسیت ها ,بشکند و بر زمین افتد؟!

می خواستم از هیاهوی رویش شکوفه ای در گلدان و جاری شدن صدای باران و چکاوک در گوش باغیبان بگویم.

صدای صفیرگوله ها و غرش هواپیماها به گوشم نشست.

در این بهار ,دلم سخت گرفته است. از پنجره به حیاط خانه نگاه می کنم .بهار می خندد.و درخانه دلم بخ اندازه همه هستی .بوی عشق می پیچد.

با خود می گویم،ای کاش بهار اخرین از راه برسد و همه هستی رنگ و بوی دیگری بگیرد . رنگی از معنویت و مهربانی و ارامش .ان روز فلستطین و غزه نیز بهار خواهند داشت.

اگر به کسی بگویید دوستش دارید و او به شما پاسخ دهد. خوب، من تو را دوست ندارم! آیا دلیلی برای رنج کشیدن شماست؟ فقط چون کسی شما را رد کرد به این معنا نیست که شما نیز خودتان را رد کنید. 

اگر یک نفر شما را دوست ندارد، کسی دیگر شما را دوست خواهد داشت. 

همواره یک نفر دیگر وجود دارد. 

بودن با فردی که می‌خواهد با شما باشد، خیلی بهتراز بودن با کسی است که مجبور است با شما باشد

اگر کسی به ما بگوید که عاشق گل است، اما ببینیم که اغلب فراموش می کند به گل هایش آب بدهد، 

عشق او را به گل باور نمی کنیم. 

عشق عبارتست از رغبت جدی به زندگی و پرورش آنچه بدان مهر می ورزیم. 

زمانی که رغبت جدی وجود نداشته باشد عشقی هم در کار نیست. 

من عمرم را با نگاه کردن در چشم مردم گذرانده ام، چشم تنها جای بدن است که شاید هنوز روحی در آن باقی باشد.... 

جفت ادم، یک جایی تو دنیا، مشغول است. 

فقط باید پیدایش کنی. 

جمعیت زیاد است و جفت ها قروقاتی. پیدا کردنش سخت است. 

بابام همیشه جوراب های لنگه به لنگه می پوشید. مادرم حیفش می آمد جوابی را که لنگه نداشت، دور بیندازند.

فکر می کرد لنگه ی دیگرش پیدا نمی شود.

هیچ وقت هم پیدا نمی شد.

رادیو داشت آهنگی از ارو پرت پخش می‌کرد که تا آن روز نشنیده بودم و نداشتنش. چقدر آهنگ های قشنگ در این دنیا وجود داشت که من نشنیده بودم. چقدر چهره های زیبا از برابرم گذشتند که من آن ها را ندیدم، چقدر رویاهای عجیب دیدم که وقتی از خواب بیدار شدم، هرگز دیگر به یادم نیامد، و بوی عطری از دست رفته در دلم چنگ زد که همیشه تا همیشه خودم را نبخشم. 

دگر دلتنگ هیچکس نمی شوم هیچکس

خیلی وقت بود که تهی بودم شاید از زمان تولد

همه فکر می کردند من ادم هستم 

شاید بودم و شاید نبودم

می خندیدم و غذا میخوردم

ولی شب ها به خانه و جلد خودم برمی گشتم

بسیار زیبا بودم انقدر که اگر یک موجود زمینی مرا  می دید از شدت وحشت درجا می مرد 

مردم مرا گول می زدند و به من می خندیدند 

خود را عاشق جلوه می دادند و با وعده های دروغگین مرا بازی می دادند

حیف شد حیف شدم

تصویر  دنیایی من جالب نبود ولی در برگیرنده هزاران عنصر بی نقض از یک متفکر بود

خیلی به من خندید باکی نیست

من نمی خندم چون لبی برای خندیدن ندارم

من هرگز انسان نبوده ام و انسان های  دیگر قادر به شناخت من نیستند

کاش می شد که  بشه ولی نشد

کالبد فانی من بسیار بیمار است.