ای عشق درونم بدجور غوقاست
مرا دریاب ...مرا دریاب
بی تومن پیرمردی هستم بی عصا
وزنی بدون نوزاد
آه که چه روزهایی در پی ات دویدم
توهمچون طفل گریزپا
در زیرسایه بی خیالی دویدی دویدی دویدی و دویدی
و دگر هرگز ندیدمت
ای عشق درونم بدجور غوقاست
مرا دریاب ...مرا دریاب
بی تومن پیرمردی هستم بی عصا
وزنی بدون نوزاد
آه که چه روزهایی در پی ات دویدم
توهمچون طفل گریزپا
در زیرسایه بی خیالی دویدی دویدی دویدی و دویدی
و دگر هرگز ندیدمت
واقعا چقدر زود دیر می شه به خودم که اومدم چین و چروک رو گوشه چشمام دیدم دقیقا به یاد ندارم که چی شده هرچی فکر می کنم کم تر به نتیجه می رسم یعنی قبلا عاشق شدم ازدواج کردم شایدم چند تا بچه داشته باشم نوه و نتیجه...
من واقعا ابله بودم هیچ چیز برای من تداعی خاطراتم نیست خیلی وقته پیر شدم هرچقدر جستجو می کنم چیزی به خاطرم نمیاد شایدم پیر به دنیا آمدم وپیر از دنیا می رم ...
آه به من چه؟؟
اصلا مهم نیست...
گارسون یه نوشیدنی لطفا...
نمی دونم چطور انتخاب کنم محبوبه می گه عشق اول عالیه چون اولین کسیه که عشق رو بهت تزریق کرده چ می دونم از این چرندیات روشن فکرانه که تنها عشق اول می تونه بهت امید بده می تونه درکت کنه وتا اخر عمر مثل دخترهای توی رمان های عاشقانه خوشبختت کنه وتموم اما چرا چنین چیزی برای من رخ نمی ده هرچقدر سنم بالاتر می ره بیشتر عاشق می شم اگه نخوام دروغ بگم شاید هزاران نفر بودن که عاشقشون بودم و حتی حاضر بودم جونمو براشون بدم .فرقی نمی کرد هرکسی که به دلم می نشست می شد عشق من گاهی عاشق هنرپیشه های سینما گاهی عاشق آدم های مذهبی و سربه زیر و گاهی عاشق پسران جلف با بوی عطرخاص نمی دونم حتی صدای گوینده رادیو که اعلام موسیقی می کنه هم برای من جذابه پس چطور می شه که می گن اون عشق اوله که تمام کننده توهست..اما سخت به عشق آخر اعتقاد دارم نمی دونم چرا چون دلیل قانع کننده ای ندارم ن برای خودم ن برای محبوبه...اما می دونم اخرین کسی که اهسته جای خوش می کنه توی قلبم وتبدیل می شه به یکی مثل خودم اون عشق اخرمه خواه رفتگر خواه یه ساعت ساز خوشتیپ.
همیشه تظاهرمی کنم
تظاهر به خندیدن به گریه کردن
هیچ وقت چیزی برام مهم نبوده همواره سعی می کنم نقشم رو خوب بازی کنم ,دیگه قادر نیستم تفکراتمو کنترل کنم به هرکجا فکرشو بکنم می ره بدون در نظر گرفتن حد یا مرز آهسته کنار بوته ها درختان خیابان خونه ها و حتی پشت آدم ها می شینه و بدون درنگ لحظه ای جا خوش می کنه ودوباره پابرهنه راهشو ادامه می ده...
گاهی وقت ها بو های عجیبی می ده بوی تنفرٍٍ،بوی خون,بوی دود کباب بوی آشفتگی و پریشانی بوی نادانی و ندامت ...
هیچ وقت تا حالا نشده آرام باشه همیشه دیوانه وار در حال غرش و هوهو کردنه ...
یعنی یه روز می شه از دستش فرار کنم...
می تونم یا نمی تونم...