لورا:دوست دارم تو رویا فرو برم. موسیقی گوش کنم. و وقتی موسیقی گوش می کنم,صدای سکوت اطرافم رو بشنوم.
ژولین: و بعد؟
لورا:بعدشم دوست دارم کتاب بخونم ,دیوانه وار,تا تمام زندگی هایی رو که من نتونستم بشناسم تجربه کنم.
لورا:دوست دارم تو رویا فرو برم. موسیقی گوش کنم. و وقتی موسیقی گوش می کنم,صدای سکوت اطرافم رو بشنوم.
ژولین: و بعد؟
لورا:بعدشم دوست دارم کتاب بخونم ,دیوانه وار,تا تمام زندگی هایی رو که من نتونستم بشناسم تجربه کنم.
وقتی اغلب انسان ها در انتهای زندگی خود به گذشته می نگرند؛در می یابند که در سراسر عمر عاریتی و گذرا زیسته اند.
انها متعجب خواهند شد وقتی بفهمند،همان چیزی که اجازه دادند بدون لذت و قدر دانی سپری گردد,همان زندگی شان بوده است.
بنابراین بشر با حیله ی امیدوار بودن فریب خورده و در آغوش مرگ می رقصد....
اگر ذهنتان را آلوده کنید ،قانون طبعیت در همانجا و همان زمان شما را تنبیه خواهد کرد.
این قانون صبر نمی کند تا شما بمیرید و شما را به جهنم ببرد. شما عذاب جهنم را همین حالا حس خواهید کرد و احساس بدبختی خواهید نمود.
همین طور اگر ذهنتان پاک و لبریز از عشق و دلسوزی و خیرخواهی باشد،در همینجا و همین حالا پاداش می گیرید. نگاه کنید ذهنتان پاک است و هیچ نوع منفی گرایی در آن نیست .احساس آرامش و شادی فراوان می کنید. مطلب به همین سادگی است.
گویانکا
راستش زندگی زن ها خیلی سخته.
مادر خودم هفتاد و خورده ای عمر کرد .هرروز خدا هم کار میکرد. یک روز نگاهی به دور و برخودش انداخت،رفت اون پیرهن خواب دانتلش رو که از چهل و پنج سال پیش داشت هیچ وقت هم تنش نمی کرد از صندوق در آورد و تنش کرد،بعد رو تخت خواب دراز کشید چشم هایش رو بست گفت بابا رو سپردم دست همه ی شما،من خسته ام....
موری گفت:منظورم از اینکه آدم باید فرهنگ خودش را بسازد این است.
نمی گویم آدم باید تمام قوائد اجتماعیش را ندیده بگیرد.مثلا من لخت توی خیابان نمی روم.از چراغ قرمز رد نمیشم.از این چیزهای کوچک تبعیت میکنم.ولی چیزهای بزرگتر مانند طرز فکر و ارزش ها را آدم باید خودش انتخاب کند .نمی توانی بگذاری یکی دیگر،یا اجتماع این ها را برایت تعیین کند.
سه شنبه ها با موری


{{شب شده و آسمان رنگ سیاهی به خود گرفته ؛چراغ مغازه ها از دور سوسو می کرد تیرهای چراغ برق روشن شده بودند .
پرندگان خسته از زندگی پرهیاهوی روز,بی صدا روی شاخه های درختان آرمیده بودند . وگربه های ولگرد مشغول گشت و گذار شبانه اشان شده بودند و من همانطور سرگردان د کوچه های پرسه میزدم که حتی نامشان را نمی دانستم خسته بودم پاهایم جون نداشتند و از اون بدتر سکوت مهر وموم شده بر لبم انوقت شب خطری بزرگ محسوب می شد.........
شانس برای ادم های پولداره و خوشگل
وگرنه ما رو چه به شانس
ما رو چه به عشق مارو چه به دیگران
من که باشم دریا خشک میشه
بیابون داغ تر و پرنده ها می میرن

یک روز که دختر خردسال پشت پنجره نشسته بود و زمانه را تماشا میکرد..ان عروسک کوچک و قدیمی را دید که لاله لای برف ها ایستاده و درحالی که خودش را حسابی پوشانده به او لبخند می زند و دندان هایش را به نمایش می گذاشت...دختر خردسال برق از سرش پرید و در یک لحظه فراموش کرد که چه دوران سختی را پشت سر گزاشته .بلند شد وایستاد و لبخند زد...
بیرون ازخونه سوز سردی میامد دخترک لباسی نداشت که بپوشد چون چیزی نداشت ...ولی با این حال به بیرون از خونه رفت و عروسک را به اغوش کشید..عروسک لبخند میزد ولی ساکت بود...
دخترکوچک یک لیوان چایی داد دست او وگفت کجا بودی؟
عروسک داستان های عجیبی می گفت و دختر به او گوش فرا میداد و و فکرمیکرد وفکر میکرد...
دخترک هرروز عروسک را برمیداشت و در راهروهای پوشیده از برف حرکت میکرد مردم ان ها را تماشا میکردند و در گوش یکدیگر پچ پچ میکردند ،دخترک چیزی به کسی نمی گفت و در سکوت به عروسک نگاه میکرد....
چیز عجیبی بود او می دانست که عروسک دوباره خواهد رفت ...
مادربزرگ به او گفته بود کسی که رفته دوباره می رود .......
دخترک ازهمه دلگیر بود و تحمل هیچ کسی را نداشت درواقع نقش بازی میکرد که انسان شادیه...
اما او کوه غم بود انقدر که اگر با چاقو دل او را پاره کنند کل دنیا را غم فرامی گیرد...
دلش مهربان بود و زبانش سرد ..کم کم ادم های دور واطرافش پراکنده پراکنده تر میشدند
عروسک حاضر نبود لباسش را به دختر کوچک قرض بدهد ....
دخترک از سرما می لرزید ولی او.....
تا اینکه با دستش دختر را هل داد وسط برف ها و از روش رد شد
و گفت تمام من دیگه برنمی گردم
و اما دختر هنوز می لرزید و می لرزید.......
دختر..........
یک لحظه سکوت........
کلمه سنگینی ست......
به احترامش می نشینم و سرم را پایین میندازم........
دختر عجب کلمه ای نا مفهومی
عجب بار سنگینی
دختر کلمه ای که نمی توان ان را توصیف کرد....
دختر از جنس زن از جنس ماده بودن.....
دختر یعنی راه طولانی راه بی انتها
دختر یعنی دریای که عمق ان نامعلوم ست
دختر دختردختر
اشک هایم را از گونه ام برمیدارم و میندازم سطل اشغال
دختر یعنی همین دختر یعنی گلی بدون خار
لطیف و مهربان باعمری محدود
دختر بلوری ارزشمند ولی شکننده
دختر یعنی من
دختر یعنی تو...

صدای بع بع گوسفندان را می شنیدم و گردخاکی که در اسمان به پا شده بود نشان می داد که گله گوسفندان به من نزدیک می شدند ؛چوپان با لباسی چروکیده و لکه گرفته به نزدیک شد لبخندی نثارم کرد و زانو زد و لب چشمه دست وصورتش را شست ،من متفکرانه به او و به گله گوسفندان نگاه میکردم.گوسفندان رنگ ها و شکل های متفاوتی داشتند بسیار بیخیال بودند و خیلی راحت علوفه را به دهن می بردند و می جویدند و گاهی تف میکردند ؛چوپان نشست و بقچه اش را باز کرد.دست برد و یک تکه اینه شکسته در اورد و یک شانه پلاستیکی با وسواس بسیار جالبی موهایش را شانه کرد ؛لپ هایش گل انداخته بود و چشم هایش می درخشید،ساده و صمیمی مهربان بی توجه به دنیای مادی ...چقدر جالب چقدر عالیی
دامنم را می تکانم خواستم برای خودم کلاس بزارم و جور دیگه راه برم و جلو چوپان حرکت کنم که نگهان ،پایم به سنگی خورد ،و شترق افتادم روی علف های تفی شده گووسفندان ،خیلی سریع خودمو جمع کردم و ایستادم ،چوپان هراسان به سمت من امد و گفت:چیزیت نشد ،خودمو کشیدم کنار و گفتم به تو چه مربوط...
چوپان خجالت زده از من رو برگرداند و بدون کوچیک ترین حرفی رفت و روی نخته سنگی نشست ....
دگرگون شدم مگر چکار کرده بود ....رفتم و کنارش نشستم و بهش زل زدم بوی روغن بادام تلخ میداد و موهایش زیر نور افتاب می درخشید