دخترک تنها*فصل دوم
دخترک بسیار آشفته بود .موهایش را شانه نمی زد و آرایش نمی کرد ؛چشمانش بی فروغ سفید و گاهی حتی قرمز بود.زیر تخت خوابش پر بود از بسته های سیگار ،گاهی از درد سیگار می کشید .ریه اش خس خس میکرد .بدنش انقدر مقاوم نبود که بتواند با هر چیزی مبارزه کند ...
هرروز با خود فکر میکرد مگه تو این دنیا چه گناهی مرتکب شده که باید چنان توان سنگینی بدهد،قلبش تهی بود و خنده اش مصنوعی ..مردم خیال میکردند او خوشحال است و یا طالب آن ها،ولی متاسفانه این را نمی دانستند که او همیشه عجیب بوده و عجیب باقی خواهند ماند.پسرک تنها معلوم نبود چرا رفته..چه چیزی مانع او شد ...چرا رفت؟چرا دخترک را سپرده بود به دست دوستان بی وفایش که از او نگه داری کنند ...مگر نمی دانست ان ها نیز دندان دارند و گاز می گیرند ..عاشق می شوند و دل می شکنند خنجر می کشند و دل پاره می کنند...
دخترک احساس تنهایی می کرد .احساس می کرد حفاظ دورش شکسته و بی پناه مانده ..احساس میکرد به مهمانی ها گرگ ها دعوت شده و شیرینی پخش می کند ...خطر هر لحظه او را تهدید می کند ،از کجا معلوم ان ها صبور باشند از کجا معلوم ...یکی از ان ها صبر از کف ندهد و دخترک تنها را بدرد...

به دنیای رنگارنگ من خوش آمدید.