رفت اره رفت

ماجرا از اول هم همین بود  

احمقانه بود که تو ذهنت بپذیری که او تا ابد پیش تو می ماند 

اما مشکل چیز دیگری بود 

زمان...

زمانش کم بود 

من صورتش را ندیده بودم 

دستانش را لمس نکرده بودم 

هنوز دردل هایم را به او نگفته بودم 

تنها چیزی که از او دیده بودم

پوزخندی عجیب بود که ته دلمو خالی کرد

اره رفت 

قصه و شعر و داستان هم جوابگو نبودند

رفتن که دلیل نمی خواست

همونجور که یهو وارد زندگیت میشن همونجور هم یهو جیم می شن

تو می مونی دست خالی 

البته عمیق تر که نگاه می کنی 

می بینی روی میز یک فنجون قهوه سرد داری و یک بسکویت گاز زده شده

اونوقت می فهمی که بله هنوز چیزای هستن که ترکت نمی کنن