نبات/سمیراعاشوری
نبات دخترعجیبی بود همیشه رو موهاش کلی ات واشغال بود و لباسش چروک وبد بود هیچ وقت خودشو نمی شست بدنش لایه لایه پراز چرک بود و خشک شده بود رو بدنش کسی باهاش بازی نمی کرد ولی برام عجیب بود که چرا اینقدر خوشحاله بدون رودربایستی دستشو تا ته می کرد تو دماغش و محتوایتاش رو با بی خیالی به تنه درخت می کشید و شادمانه توی کوچه سنگ لاخی می دوید وهو هو می کرد,یه جا می نشست و شپش های توی سرش رو با وسواس جدا می کرد می ا نداخت تو اتش و از صداش لذت می برد...
یکشنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۸ 11:6 | خانوم مربی
|
به دنیای رنگارنگ من خوش آمدید.