روزی پسرکی چشم ابی از کنارم رد می شد که گیچ می زد وتلو تلو می خورد,بی فکر وبی اختیار دستش رو گرفتم و گفتم چی شد؟؟؟
نگاهی به من کردوگفت:خسته شدم
گفتم:ازچی
گفت:ازچشمانم
گفتم یعنی چه
گفت چشماتو بامن عوض می کنی
لبخندی زدم گفتم چرا که نه...
خوشحال وخندان چشماشو در اورد و گرفت سمتم
چشم هایمان را عوض کردیم
آه به راستی درست می گفت
چقدر سخت وبود مسخره
همه چیز را ابی می دیدم کوه دشت وجنگل وخورشید ادم ها حتی خودم را آبی می دیدم
یعنی که چه
چطور می شه
برگشتم نزد پسرک
اینبار کنار تک درختی مرده بود
کاغذی توی دستش
چی روش نوشته بود
آه چقدر بد
آبی می دیدم
دیدم نوشته بود
چیزی نمی بینم...
یکشنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۸ 11:19 | خانوم مربی
|
به دنیای رنگارنگ من خوش آمدید.