دیوید:سمیراعاشوری
هروقت ازخیابان میس بریت رد می شدم ؛تاخودمو برسونم به خونه عمه سوزان جلو یکی از درهای شیک خیابان میس بریت پسر خوش قد وقامت با هیکل برازنده و چشمای آبی مغرور رو تماشا می کردم که عصاقورت داده وشیک وپیک و بوی عطر تلخ فرانسوی آرام به سوی ون بزرگ مشکیش می رفت و هیچکس رو تماشا نمی کرد بجزمن که بی توجه به او لبخند بر لب راه می رفتم و شال رو سرم رو مرتب می کردم ,کلاهش رو در می اورد وموهای طلایی چسبیده به سرشو با غرور وچشمای سرد به من نشون می داد,آیا او یک دیوانه از خود متشکربود؟؟
چهارشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۸ 19:59 | خانوم مربی
|
به دنیای رنگارنگ من خوش آمدید.