چشامو که وا می کنم باز روی همون تختم همون اتاق با اشیا قدیمی و تابلوهای که بطور نامنظمی رو دیوارنصب شدند!
همیشه سردم مثل یخ .یخی که همیشه یخه و آب نمی شه صورت بدون لبخند وموهای تراشیده شده انگار که خاک مرده روم پاشیده باشن بی روح بی حرف فقط گاهی قدم می زنم بوی خوبی نمی دم نمی دونم مگه یخ بو داره شایدم توی یک لیموناد باشم و یکی داره منو سر می کشه...عجب به من عجب به من حرفام بی خوده بی خود بی معنی مطمعنم که یه کله پوکم آخه هیچ وقت به مدرسه نرفتم؛هیچ وقت کسی برام ارزش مند نبوده وهیچ گوهری درون یه جعبه نبودم هیچ وقت یک کاشف منو کشف نکرده فکرمی کنم یه سنگ یه سنگ بی ارزشم که گاهی رهگذران ولگرد با پا بهم لگد می زنن یکم بهم برمی خوره عجیبه ولی ناراحت می شم نمی دونم یه بار عاشق شدم عاشق یه آدم...ولی کسی اینو بهم باد نداده بود که آدم ها می رن و هیچ وقت دیگه نمیان فکرمی کنم یه بار منو بوسید از روی شهوت بود یا علاقه نمی دونم ولی آب دهنش می چکید و مثل گرگ زوزه می کشید بازم عجیبه چون کمی که اروم شد فرار کرد..چی میشد بگم نتونستم بگم برگرد منو کجا می بری...
به دنیای رنگارنگ من خوش آمدید.