مارک عشق من،سمیراعاشوری
پدرومادرم مدت زیادی بود که دریک سانحه تصادف مرده بودند,من نزد تنها عمویم بیلی و پسرش مارک زندگی می کردم، مادر مارک سال ها بود که مرده بود اونم از سرطان،زن زیبایی بود موهای طلایی و چشم های رنگی زیبا، چه فایده خیلی وقت بود که مثل پدرومادرم به خاک پیوسته بود تنها چیزی که ازشون باقی مونده عکس های یادگیری جورواجوربود؛مارک رو دوست داشتم درست شبیه مادرش بود به همان زیبایی و همان اخلاق عالی,گمان کنم اونم عاشق من بود گاهی دزدکی درپستوی خانه منومی بوسید و موهامو نوازش می کرد و به روم لبخند می زد زیادی دوستش داشتم طوری که همیشه رویای ازدواج با اونو در سرمی پرورندام..
چهارشنبه دهم مهر ۱۳۹۸ 11:29 | خانوم مربی
|
به دنیای رنگارنگ من خوش آمدید.