روزمرگی
امروز روز خوب پرکاری بود !مادربزرگم چند روز مهمان ما بود ولی یکم مریضه و می بریمش دکتر تا شاید بهبود پیدا کنه !
صبحونه خوردم کمک مادرم غذا اماده کردم.و برای یکی دوساعت یه پیرزن مهربون کوتاه قد که اشنای مادربزرگم بود بهمون سر زد و پیش اونا نشست.و منم بااستفاده از یه ذره چرم یه کیف کوچولو درست کردم که قشنگ و کیوت شد.
با رفیقمم از هر دری صحبت کردیم .بلد نبود جوجه کباب درست کنه و استرس داشت !که شاید نتونه درست کنه که من بهش گفتم کاری نداره و زود یاد میگیره البته رفیقمم ادم فوق العاده ای هست خیلی باهوشه ..چشم بد ازش دور![]()
![]()
یکمم احساس خستگی و خواب الودگی دارم..
روز همتون بخیر قشنگ ها

یکشنبه چهاردهم بهمن ۱۴۰۳ 13:28 | خانوم مربی
|
به دنیای رنگارنگ من خوش آمدید.