دانه دانه برف
می بارد بر روی سرم
بی فکر می روم راه روی یخی سرد وبی روح
شاید ببارد ازفکرم گرمایی سوزشی فریادی
تند وچابک می گذرم از بر مسجد از برحوض
یخ زده ازشیون اسمان منم خود سرما
گاهی شعوری عطشی یا شایدم برقی نانی بویی
صدای گلیم بافته شده برآفتاب
سوزش سرما یخ زده درمه منم آن آشوب ناپیدا
جهان در پی ام ومن در پی جهان
می خورم سر می نالم آه..
ازپی ام می گذرند می زنند دست برطبل رسوایم
ای وای دیدی که افتاد
دیدی رنگش همچون گچ صورتش بی نور وزر ماند
چون پوچ باشم چه پر باز سخن ازمن است
می زنند سیلی بر عمرم برجوانی ام
بی خیال بگذر ناگذار شوند طوفان قلبت
نگذار شوند دل پاره کن جگرت
بگذر بخیال برجاده سفید...




به دنیای رنگارنگ من خوش آمدید.