دانه دانه برف

می بارد بر روی سرم

بی فکر می روم راه روی یخی سرد وبی روح

شاید ببارد ازفکرم گرمایی سوزشی فریادی

تند وچابک می گذرم از بر مسجد از برحوض

یخ زده ازشیون اسمان منم خود سرما

گاهی شعوری عطشی یا شایدم برقی نانی بویی

صدای گلیم بافته شده برآفتاب

سوزش سرما یخ زده درمه منم آن آشوب ناپیدا

جهان در پی ام ومن در پی جهان

می خورم سر می نالم آه..

ازپی ام می گذرند می زنند دست برطبل رسوایم

ای وای دیدی که افتاد

دیدی رنگش همچون گچ صورتش بی نور وزر ماند

چون پوچ باشم چه پر باز سخن ازمن است

می زنند سیلی بر عمرم برجوانی ام

بی خیال بگذر ناگذار شوند طوفان قلبت

نگذار شوند دل پاره کن جگرت

بگذر بخیال برجاده سفید...

 

دلم برای دوران کودکی ام تنگ شده,یک احمق به تمام معنا بی خیال کثیف بی منظم جاه طلب و گاهی وقتا مرموز!! بچگی حس خوبی به ادم می ده ولی حس بهتر رو زمانی پیدا می کنی که در بزرگسالی هم این حس رو باخود همراه داشته باشی "بزرگ شدن واقعا یک فاجعه است یک هیولای به تمام معنی جای فراتراز تصورات کودکی !جایی که هرلحظه باید تلاش کنی که عشقتو ندزدن کیف پولتو دلتو ندزدن  وقتی راه می ری زیرپاتو نگاه کن شاید زیربرگه ها برات تله درست کرده باشن،هیچ چیزی قابل پیش بینی نیست روزها رو گناه می کنی و شب ها وقتی سربه بالین می زاری ازخدای می خوای که تورو ببخشه ترس ازمرگ باعث می شه عرق کنی و بازهم تو یک بزرگسالی "سال ها می گذره وهیچ کسی خیری از بزرگسالی نمی بینه طلا جواهر ماشین خونه گاهی برات بی معنی می شن این یعنی ناامیدی... یعنی تلاش بیهوده برای چیزی فانی !وباخود فکرمی کنی کاش باز همون کودک بودم بی خیال ماجراجو بچه ای با یک بستنی تمام عروسک هاشو بهت می بخشه....بزرگسالی بد جایه...

نمی دونم باید چطور انتخاب کنم؟؟همیشه مردد هستم حتی وقتی دیگران آن چیز را تایید می کنند،بازهم احساس بدی بهم دست می ده،و در این تناقض به سرمی برم که ایا درست است؟

وقتی عاشق دو آدم از دو سرزمین متفاوت بشی چطور انتخاب می کنی!! یکی درون سرزمینی گرم با مردمی با صورت آشنا ودل های بیگانه""ودیگری در سرزمینی یخ بندان با آدم های ناشناس وقلب های از جنس سادگی و عشق...

راه دوراست من دراین میان غریبه" کاش عاشق سومی پیدا می شد که یک پایش درآن سرزمین وپای دیگرش دراین سرزمین باشد آنگاه دیگه مردد نیستم اورا می بوسم و بیخیال دربین سرزمین ها از روی شانه هایش سرمی خورم وبه قعر چاهی فرود می آیم آخر فقط این تفکرات مزخرف من است من فقط یک انتخاب دارم یا به جنون یا به جهنم...

مارک عشق من،سمیراعاشوری

پدرومادرم مدت زیادی بود که دریک سانحه تصادف مرده بودند,من نزد تنها عمویم بیلی و پسرش مارک زندگی می کردم، مادر مارک سال ها بود که مرده بود اونم از سرطان،زن زیبایی بود موهای طلایی و چشم های رنگی زیبا، چه فایده خیلی وقت بود که مثل پدرومادرم به خاک پیوسته بود تنها چیزی که ازشون باقی مونده عکس های یادگیری جورواجوربود؛مارک رو دوست داشتم درست شبیه مادرش بود به همان زیبایی و همان اخلاق عالی,گمان کنم اونم عاشق من بود گاهی دزدکی درپستوی خانه منومی بوسید و موهامو نوازش می کرد و به روم لبخند می زد زیادی دوستش داشتم طوری که همیشه رویای ازدواج با اونو در سرمی پرورندام..

 

فکرمی کنم من هیچ جایگاهی دراین دنیا ندارم ونخواهم داشت .مادرم مرا دوست نداشت وهمیشه مرا نقد می کرد ازظاهرگرفته تا اندام ورفتار..همه چیز ،هروقت به خانه مهمان می آمد و من با روی خوش ظاهر می شدم,مرا به باد مسخره می گرفت و نمی گزاشت برای خودم شخصیتی هرچندساده به پا کنم تحقیرپشت تحقیر...پدرم به من اهانت می کرد و به عکس هایم گیرمی داد و از لب های برجسته ام ایراد می گرفت اهانت توهین تحقیرفحاشی ...هیچ وقت ازمن راضی نبودند گاهی مثل مار روی فرش چمبره می زدم و دریه حالت  ساعت ها باقی می ماندم...ولی این بار طول کشید ؛زیادم طول کشید، کسی نمیاد الان سه روز است در انبار نمور وتاریک خانه روی تکه فرش حصیری کهنه چمبره زدم نه صدایی نه حرکتی چیزی نیست من مرده ام به آسانی ،،حتی مرگ هم مرا مسخره می کند...

چشامو که وا می کنم باز روی همون تختم همون اتاق با اشیا قدیمی  و تابلوهای که بطور نامنظمی رو دیوارنصب شدند!

همیشه سردم مثل یخ .یخی که همیشه یخه و آب نمی شه صورت بدون لبخند وموهای تراشیده شده انگار که خاک مرده روم پاشیده باشن بی روح بی حرف فقط گاهی قدم می زنم بوی خوبی نمی دم نمی دونم مگه یخ بو داره شایدم توی یک لیموناد باشم و یکی داره منو سر می کشه...عجب به من عجب به من حرفام بی خوده بی خود بی معنی مطمعنم که یه کله پوکم آخه هیچ وقت به مدرسه نرفتم؛هیچ وقت کسی برام ارزش مند نبوده وهیچ گوهری درون یه جعبه نبودم هیچ وقت یک کاشف منو کشف نکرده فکرمی کنم یه سنگ یه سنگ بی ارزشم که گاهی رهگذران ولگرد با پا بهم لگد می زنن یکم بهم برمی خوره عجیبه ولی ناراحت می شم نمی دونم یه بار عاشق شدم عاشق یه آدم...ولی کسی اینو بهم باد نداده بود که آدم ها می رن و هیچ وقت دیگه نمیان فکرمی کنم یه بار منو بوسید از روی شهوت بود یا علاقه نمی دونم ولی آب دهنش می چکید و مثل گرگ زوزه می کشید بازم عجیبه چون کمی که اروم شد فرار کرد..چی میشد بگم نتونستم بگم برگرد منو کجا می بری...