فلسفه منطق علم دین مذهب و هرچی وجود دارد گاهی ذهن من را به خود جلب می کند .لحظه ای فکر می کنم کلی علامت سوال میاد رو ذهنم ..وقتی نگاه می کنم هیچ کسی نیست که از او بپرسم.همه مشغول حرف زدن هستن همه کله هاشون توی زمینه ..تو زمین چیه منم کله امو بکنم تو زمین شاید بهتر باشه شاید جواب سوالامو بگیرم...
یکم می رم تو زمین ...وای برمن...هیچی نیست کله ادم ها عجیب لابه لای همدیگر گیر کرده .فقط جیغ می کشن.سریع سرمو میارم بالا شلوارمو سفت می چسبم و تا نفس دارم می دوم به ناکجا اباد ...عجیبه ؟؟
وقتی کسی نباشه من چطور باید به جواب سوال هام برسم ..شایدم نرسم ..مهم نیست خودم عقل دارم شایدم ندارم ..مثل دیوانه ها قهقهه می زنم،
یاد شخصی میوفتم ادم خوبی بود دلم براش تنگ شده ...شایدم خوب نبود ...فکر می کنم تو زندگی قبلی زنش بودم!!
اما الان دوره ؛گمش کردم هرچ می گردم نیست؟؟شاید باشه شاید نباشه ..بهانه اش برای نرسیدن به من فاصله ها بود ...
اما نمی دونست یک ملکه همیشه ملکه ست چه بدون تاج چه با تاج...انتظار شاید سخت باشه ولی به نظرم اگرچیزی ساده به دست بیاید .ساده از بین میره .
اون نمی دونست ...یکم کور می شم عصا ندارم میخورم به در ودیوار سر وصورتم زخمی می شه.یکی دستمو می گیره صورتش تاریکه بدنش تاریکه صداش عجیب روشنه ولی خیلی دوره کجاست؟؟؟
صدای نفس های هوس برانگیز مردان را می شنوم دوره ام کرده اند منتظرند من بدون زحمت بدون فرار بدون هیچ حرفی شکارشان بشوم...
می ترسم هیچ کسی نیست تا کجا می توانم دوام بیاورم بلاخره من را خواهند گرفت وانوقت سرم را به زور در زمین فرو می برند....
