😔سکوت می کنم سکوتی سرد و بی روح 

آه چگونه توانستی من را به بازی بگیری 

درونم آتشیست که با اقیانوس نیز خاموش نمیشود

خدا یا در این برهه زمان،تنها تو هستی که میتوانی دستم را بگیری 

تنها در آغوش تو آرام میشوم

خدایای زیبای من خدای عالم خدای من و قلبم

دست هایم را به سمتت دراز می کنم و تنها در این شوره زار تو را می جویم تو تنها مرحم قلب من تو تنها خدای من ،عشقم به تو زیباست بسیار زیبا ای خدای بزرگ مشاهده میکنی در این دنیای که ساختی جای من تنگ است.ان ها حریص هستند و من را خارکردند آری من را بنده قلب شکسته تو..بنده فانی تو ولی با قلبی ابدی ....خدای عزیزم دوستت دارم ..‌.در این سال های تنهایی دستم را در بین جمعیت ول نکن.....

دخترک تنها😔پارت پنجم

دخترک به استکان چایی نگاه کرد خیلی خوش رنگ بود.گذبود.گذاتش تو سینی و برد برای مادربزرگش.به او لبخندی زد و نشست کنارش .مادر بزرگ از قصه های جوانی می گفت و عاشق شدن های یهویی،دخترک لب برچید و دامن گلی گلی شو تو دستش فشرد،احساس حسادت میکرد و از همه متنفر بود از عشق از زوج های عاشق از ماتیک قرمزی که زنان برای اغوا مردان استفاده میکردن و از صدای مردهای عاشق که دزدکی زمزمه میکردن و می رقصیدن ،از لباس های رنگین و قهوه و کیک همه همه برای او رنگ نفرت گرفته بودند.بلند شد و رفت تو حیاط ،هوای دلنشینی بود ولی بیماری عجیب جولان می داد و هرکس وناکسی را در طوفان خود جای میداد. او تمام شده بود با خود فکر میکرد راز لا شی بودن چیست؟چه انسانی می تواند روح فرسوده ای داشته باشد و به راحتی کثیف بودن را حمل کند.من مانده ام مگر مقیاس این زمانه به چه اندازه است یک طرف ترازو پر از آدم های دو رو و مکار و بسیار سنگین و طرف دیگر ذره ای وفا و صداقت وتحمل ،ولی متاسفانه حد وسطی نبود ترازو حتی در حالت تعادل نمی ایستاد ،با خود فکر میکرد پسرک را در کدام کفه  ترازو قرار دهد،اما چه فایده ،انسان های بی وفا که فاقد صداقت و شجاعت هستند را چه می شود کرد؟آن ها محکوم هستند و نفرین شده تا جهنم تا ابد تا زمانیکه دریا خشک شود آن ها باید در ساحل بنشینند.بنشینند و ببیند که چطور با نابودی دیگران دنیای آن ها نیز کم کم ویران خواهد شد.البته این تفکرات مزحک دختر بود.ان ها تقاص پس نخواهند داد بلکه بهتر زندگی می کنند و روزهای خوشی خواهند داشت گرچه نمی دانم آیا عدالتی هست یا فقط باز من نیز با خود شعر می گویم..

دخترک تنها پارت چهارم***

دخترک ساکت بود،خبلی ساکت ،چشم هایش بی  فروغ بودند اما پر از حرف های ناگفته..پراز دردل های که کسی حاضر نبود بشوند ... متفکرانه قدم زدن مردم را تماشا میکرد .هر ادمی داستانی داشت هر ادمی تفکر و رویایی ..بعضی ها با عقده از زندگی مادی خود بعضی ها در حیاط های شلوغ و  کثیف و بعضی در خانواده های ثروتمند و مرفه زندگی میکردند هر کدام محیط متفاوتی داشتند و به سبک های مختلف با این زندگی بازی می کردند...اما کو انسانیت؟؟

تا انجایی که من می دانم شخصیت انسان را خود انسان باید کشف کند ..چرا همیشه به دنبال این هستیم که ازپشت خنجر بزنیم و کلاه برداری و حسادت و طمع و هزاران کار نادرست را به درون خود تزریق کنیم ،اشکالی نداره که پولدار نیستی اشکال نداره که لباس نو نداری اشکال نداره که یتیم هستی و کسی رو تو دنیا نداری ...اما تو...خودتو داری...وقتی ما متولد میشیم تنها هستیم و وقتی از این دنیا میریم نیز تنها هستیم...چه بسا انسان های دور واطراف ما فقط بخشی از خاطره ما هستند ..سبک زندگی ما در هر جایی از این کره خاکی که هستیم توجیه کننده شخصیت ماست....می دانم می دانم انسان های بد همیشه فریبنده و زیبا و با هیبت بنظر می رسند ...اما این هیبت را چه کسی به ان ها می دهد ...من ...تو...با تاییدهای نا به جا...با بالا بردن انها توی مغز نخودی خود....همه و همه باهم مشکل را می سازیم و انوقت به دنبال راهه چاره هستیم...درصورتی که ما هستیم که به دیگران پرو بال می دهیم تا به راحتی ما رو به زمین بزنند...دخترک لحظه ای با پسرک فکر کرد ..به او حق می داد که نسبت به او بی اعتنا یا بی اعتماد باشد...هرچیزی به سبک زندگی اون ادم بستگی داره ...شاید تو جواب معماهای او نباشی شاید اصلا معما نباشی و یک جدول حل کرده باشی ...ذهن او نیز در دنیای ماورایی خاصی قرار داشت،.........

دخترک سیگاری آتش زد و پوزخندی زد. ذهنش مشوش بود دیر یا زود پسرک خواهد رفت ...و باز او می ماند ....و ماهی قرمز تنگ بلور....

 

 

+Read More

دخترک تنها پارت سوم😑

دخترک احساس خفگی میکرد ،پنجره را باز کرد و هوای بیرون رو به درون خودش کشید،دم و بازدم،سرافکنده بود و خجالت زده نه برای دیگران و نه جلو دیگران ،از خودش خجالت می کشید که چطور اینقدر دیوانه است .دیوانگی و دل بستگی پوچ به کسی که برنمی گردد.اما چ شد که برگشت ،چ شد که اظهار ندامت و پشیمانی کرد چه شد که اون نیز گریه کرد ‌چرا هوای چشم های او بارانی بود و بدنش عرق کرده و چرا سر به زیر و آرام حرف میزد. انگار تغییر کرده بود .مهربان تر و آرام تر و کاری تر شده بود .چه هدفی را دنبال می کرد. برنامه اش برای آینده نامعلوم چه بود،آینده ای که هیچ چیزی در آن معلوم نیست ...آیا اصلا فردایی وجود داشت آیا کسی می تواند طلوع آفتاب را تماشا کند از کجا معلوم فردا آخرین روز ما نباشد به قول فلاسفه طوری زندگی کن که انگار امروز آخر زندگی توست...من هرروز تو را تصور می کنم و دستان گرمت را در دستم و حس می کنم حرارت عشق و خورشید را که برما می تابد...زمین در مقابلت زانو می زد و تو آهسته حرکت می کنی و من قدم زنان پشت تو حرکت می کنم و قدم هایت را می شمرم...صدایی میآید...صدای گرفته و دورگه دختر که در میان مه آهنگی زمزمه می کند و منتظر تو.....یادت باشد شاید فردا پایان دنیا باشد...

حسی هست حسی نیست من با بغض تو گلو...من....باران....نگاه...

آدم ها همیشه .هرروز و هر ثانیه در حال قضاوت کردن هستن،هرروز دایره لغات را گسترش و الفاظ جدید به کار میبرند،اگر تو خونه می مونی میگن افسرده ست بری بیرون میشی ولگرد اگر دختر باشی حرف بزنی با کسی میشی هرزه اگه زیاد غذا بخوری و به خودت برسی میشی چاق و مادی کم غذا بخوری و پولاتو جمع کنی میشی پول پرست و خسیس،خلاصه هر طور و هر شکل و هر قیافه هر رفتاری داشته باشی برات تندیس اشو می تراشن و نصبش می کنن وسط میدون تا همه ببین،..از چی میترسی،؟از قضاوت مردم....از حرف های پوچ...از کسایی که خود پر از عیب و مشکل هستند ...زندگی را بساز با هر روشی که عقل و منطق حکم می کند به شرطی که تو قضاوت نکنی اگر زیر ذره بین هم باشی یک باکتری روشن فکر باش بدون قضاوت بدون اینکه حرفی بزنیم. پل زندگی تو برای رد شدن خودته نه برای مردم فقط تو می تونی رد بشی بدون ترس بدون دلهره بدون قضاوت بدون حرف های بی معنی ....آرام رد شو چون تو معمار هستی پس خودتو بساز بدون وابستگی بدون فشار بدون حرف های خاله زنکی، قضاوت برای مردم است بگذار قضاوت کنند وقتی تو را ببیند که از پل رد شدی هراسان میشوند و دنبال تو می دوند ولی زهی خیال باطل .سازنده پل تنها عابر آن پل است....

دختر‌ک تنها .پارت دوم

دخترک روزهای سخت و طاقت فرسایی را می گذراند.هیچکس عمق درد او را نمی فهمید بجز خودش. همه خود را مالک او می دانستند و در دل رویا بافی یا نقشه کشی می کردند برای دختری که خیلی وقت است مرده،خیلی وقته دل خندیدن ندارد ،خیلی وقته که صورت خود را با سیلی سرخ نگه میدارد .هرروز تعداد آدم های حسود و پست و نفرت انگیز زیاد و زیادتر میشد ولی دخترک تنها به یک نفر فکر میکرد به پسرک تنها،او هرروز به چشم های زیبای او فکرمیکند و به نگاه جالب اش ،هرروز در دل با او حرف میزند و به خنده های شیرین او می خندد.لحظه ای گذشت اشک در چشمان دخترک حلقه بسته بود .با صدای بلند گریه را سر داد و به او فکر کرد ..دلش حسابی تنگ شده بود و نگرانش بود .آیا او خوشحال است آیا در کنار همسرش شاد است و می خندد و چشماش می درخشد آیا هنوز در کنار پنجره سیگار دود می کند و اطراف را نگاه می کند ..دلش حتی برای فحش های او تنگ شده بود فحش های که به دیگران میداد خیلی جذاب و شیرین بود ،دخترک بار دیگر گریه کرد و به چشم های او فکر کرد به موهای ژولیده اش و به نگاه آخر او به حرف های او به آهنگی سنتی که روز آخر پخش میشد و مغز دختر را متلاشی میکرد به هق هق خودش فکر کرد .عجیب دنیای نامردیست.قبل از حرف زدن اعدام ات می کنند

من من من من و باز هم من، فکر...فکر...وباز هم فکر...

تنهایی بدون تو ...من.....ترس.....

دخترک تنها*فصل دوم

دخترک بسیار آشفته بود .موهایش را شانه نمی زد و آرایش نمی کرد ؛چشمانش بی فروغ سفید و گاهی حتی قرمز بود.زیر تخت خوابش پر بود از بسته های سیگار ،گاهی از درد سیگار می کشید .ریه اش خس خس میکرد .بدنش انقدر مقاوم نبود که بتواند با هر  چیزی مبارزه کند ...

هرروز با خود فکر میکرد مگه تو این دنیا چه گناهی مرتکب شده که باید چنان توان سنگینی بدهد،قلبش تهی بود و خنده اش مصنوعی ..مردم خیال میکردند او خوشحال است و یا طالب آن ها،ولی متاسفانه این را نمی دانستند که او همیشه عجیب بوده و عجیب باقی خواهند ماند.پسرک تنها معلوم نبود چرا رفته..چه چیزی مانع او شد ...چرا رفت؟چرا دخترک را سپرده بود به دست دوستان بی وفایش که از او نگه داری کنند ...مگر نمی دانست ان ها نیز دندان دارند و گاز می گیرند ..عاشق می شوند و دل می شکنند خنجر می کشند و دل پاره می کنند...

دخترک احساس تنهایی می کرد .احساس می کرد حفاظ دورش شکسته و بی پناه مانده ..احساس میکرد به مهمانی ها گرگ ها دعوت شده و شیرینی پخش می کند ...خطر هر لحظه او را تهدید می کند ،از کجا معلوم ان ها صبور باشند از کجا معلوم ...یکی از ان ها صبر از کف ندهد و دخترک تنها را بدرد...

فلسفه منطق علم دین مذهب و هرچی وجود دارد گاهی ذهن من را به خود جلب می کند .لحظه ای فکر می کنم کلی علامت سوال میاد رو ذهنم ..وقتی نگاه می کنم هیچ کسی نیست که از او بپرسم.همه مشغول حرف زدن هستن همه کله هاشون توی زمینه ..تو زمین چیه منم کله امو بکنم تو زمین شاید بهتر باشه شاید جواب سوالامو بگیرم...

یکم می رم تو زمین ...وای برمن...هیچی نیست  کله ادم ها عجیب لابه لای همدیگر گیر کرده .فقط جیغ می کشن.سریع سرمو میارم بالا شلوارمو سفت می چسبم و تا نفس دارم می دوم به ناکجا اباد ...عجیبه ؟؟

وقتی کسی نباشه من چطور باید به جواب سوال هام برسم ..شایدم نرسم ..مهم نیست خودم عقل دارم شایدم ندارم ..مثل دیوانه ها قهقهه می زنم،

یاد شخصی میوفتم ادم خوبی بود دلم براش تنگ شده ...شایدم خوب نبود ...فکر می کنم تو زندگی قبلی زنش بودم!!

اما الان دوره ؛گمش کردم هرچ می گردم نیست؟؟شاید باشه شاید نباشه ..بهانه اش برای نرسیدن به من فاصله ها بود ...

اما نمی دونست یک ملکه همیشه ملکه ست چه بدون تاج چه با تاج...انتظار شاید سخت باشه ولی به نظرم اگرچیزی ساده به دست بیاید .ساده از بین میره .

اون نمی دونست ...یکم کور می شم عصا ندارم میخورم به در ودیوار سر وصورتم زخمی می شه.یکی دستمو می گیره صورتش تاریکه بدنش تاریکه صداش عجیب روشنه ولی خیلی دوره کجاست؟؟؟

صدای نفس های هوس برانگیز مردان را می شنوم دوره ام کرده اند منتظرند من بدون زحمت بدون فرار بدون هیچ حرفی شکارشان بشوم...

می ترسم هیچ کسی نیست تا کجا می توانم دوام بیاورم بلاخره من را خواهند گرفت وانوقت سرم را به زور در زمین فرو می برند....

پسرک تنها*پایان

هه..درواقع دختر بود که تنها بود...دختر بود که حجم غم ها و شادی ها و ناملایمات های این جامعه پست رو به دوش می کشید و پلک نمی زد.

دختر بود که تمام زخم های برنده رو زیر چادرش پنهان کرده بود.دختر بود که وقتی گریه میکرد و چشماش سرخ میشد به بهونه حساسیت لبخندی می زد و می گذشت. این جامعه به پاکی نیاز نداشت کسی ادم با ادب وباشعور نمی خواست ...فهمید هرچقدر یک ادم کثیف تر پول دوست تر و هرزه تر باشه طرفدار های بیشتری داره ....فهمید که ادم پاک مثل یک اشغال به دور انداخته میشه....فهمید دنیا به این زیبایی ها هم نیست بلکه اونقدر سیاه ست و تنگ و که دیگه جای واسه اون نداره ...فهمید که پسرک نیز تنها نیست و فقط واژه تنهایی رو یدک می کشه. فهمید که واژه تنهایی رو فقط برای شخص خودش ساخته بودند ...چه میشد که یک سیاره دیگر پذیرای او باشد چه میشد که افتاب اونو اب کنه  و به دل خاک تجزیه کنه...حجم رویاهای نداشته او حجم علاقه های او به هیچ عنوان برای این جهان قابل قبول نبود همه او را با تعجب نگاه میکردند.به او لقب خوب داده بودند و به ریش او می خندیدند ...پسرک نیز زمانی که ازدواج کند و همسرش را به اغوش بکشد همه چیز را از ذهن پاک خواهد کرد وقتی صدای خنده دخترش را بشنود ...فراموش می کند که زمانی او نیز برچسب خوب بودن به ان دختر زده ....در حقیقت همه چیز از شروع ،تمام شده بود.

فهمید که اعتقادات و معجزه نیز وجود ندارد بلکه ذهن احمق او بود که میخواست این چرندیات را بپذیرد.

  برای بار اول سیگاری  را روشن می کند  و پکی عمیق به ان می زند ...دود ها رو اروم از ریه اش می فرستد بیرون طعم تلخ تنباکو رو حس می کند و پوزخندی می زند ...احساس پوچی می کند تنش از دروغ ها از ادم های نامرد از حرف های نیش دار ازشوک های عمیق از دردهای فراوان سرد سردست.

در حالی که سیگار را بین دو انگشتش قرار داده طلوع خورشید را می بیند ..و شروع یک روز مزخرف....