قصاب ناشیانه گوشت ها را با ساتورش قطعه قطعه میکرد و به دست مردم می داد.
از پشت ماسک لبخندی زدم و با ترس؛ پول نقدو گزاشتم رو پیش خون!
عصبانی نگاهم کرد !!
خانم کارت بکش ...
عرق کردم و به جمعیت انبوهی که پشت سرم بود زل زدم،برگشتم و با شرم گفتم :آقا کارت ندارم ....
قصاب در حالی که پشت دستشو به پیشبند خون آلودش می کشید ، گفت: نچ نمیشه
برو کوچولو وقت مارو نگیر!!
و در مقابل چشم های غم زده ام مرا به سمت در ورودی هل داد.
اشک هایم سبک سرانه از روی گونه ام سر می خورد و دونه دونه میوفتاد تو یقه لباس گشادم .
مگه گناه من چه بود؟؟
فقر یا نداری....
عمه ام می گفت :همه که ثروتمند بدنیا نیامده اند نیمی از مردم فقر را چشیده اند .
ومن احمقانه با خود فکر میکردم که ثروت چه طعمی دارد....
زن های ثروتمند با لباس های فاخر و کفش های پاشنه دارشان از کنار من عبور میکردند و خیلی سریع تو ماشین های لوکس خود می نشستند و فیس و افاده خود را با زدن بوق های ممتد جار می زدند .
انگشتانم از سرما یخ زده بود و به پول های پاره پوره توی دستم نگاه کردم ...حداقل یه ذره گوشت که می شد
اما چه شد که مرا پس زد
گرسنگی امانم را بریده بود و شکمم قارو قور میکرد .
فکر برگشتن به خونه و کتک های پدرم و چشم های مظلوم مادرم مرا از بازگشت منصرف میکرد .
کنار دیوار گوشت فروشی چنباته زدم که ناگهان کیسه ای پر از گوشت های قرمز روی دستان بی حسم قرار گرفت...
ومن مردی را دیدم که دو طعم را چشیده بود ...
فقر و ثروت را...
آه که چقدر خوش طعم بود .
