بخشی از داستان نبات

نبات نبات نبات!همان دخترشلخته و کثیف بدجوری روی مخم بود چطور بود که با این همه کثیفی وتنهایی باز اینقدر شاد بود نکنه هرروز قرص خنده می خوره...ن بابا اون پول نداره یه تکه نون بخره هرروز لاغر از دیروز هرروز بد بو تر...یعنی نمی تونه خودشو بشوره قول می دم یه روز خودم ببرمش پیش اکرم خانوم اینقدر بشوره بشوره بشه سفید برفی...بشه همون نبات طلایی...

دیوید:سمیراعاشوری

هروقت ازخیابان میس بریت رد می شدم ؛تاخودمو برسونم به خونه عمه سوزان جلو یکی از درهای شیک خیابان میس بریت پسر خوش قد وقامت با هیکل برازنده و چشمای آبی مغرور رو تماشا می کردم که عصاقورت داده وشیک وپیک و بوی عطر تلخ فرانسوی آرام به سوی ون بزرگ مشکیش می رفت و هیچکس رو تماشا نمی کرد بجزمن که بی توجه به او لبخند بر لب راه می رفتم و شال رو سرم رو مرتب می کردم ,کلاهش رو در می اورد وموهای طلایی چسبیده به سرشو با غرور وچشمای سرد به من نشون می داد,آیا او یک دیوانه از خود متشکربود؟؟

فکرمی کنی مگرچقدر عمرمی کنم

که همیشه منتظرت باشم این واقعا سنگ دلی محضه

فکرمی کنی همیشه جوان باقی می مانم یا سالم

نکند برای تک تک لحظاتم حساب وکتاب کردی

ثانیه دقیقه ساعت ها وروزها و ماه وسال

نکند زمانی می آیی که من پیر وشکسته شدم

وانتظار کمرم را به قدری خم کرده که دگر هرگزنمی توانم راست بیاستم

به راستی این همه ظلم این همه ظلم

این همه ظلم

تورا به کجا می رساند ؟

روزی پسرکی چشم ابی از کنارم رد می شد که گیچ می زد وتلو تلو می خورد,بی فکر وبی اختیار دستش رو گرفتم و گفتم چی شد؟؟؟

نگاهی به من کردوگفت:خسته شدم

گفتم:ازچی

گفت:ازچشمانم

گفتم یعنی چه

گفت چشماتو بامن عوض می کنی

لبخندی زدم گفتم چرا که نه...

خوشحال وخندان چشماشو در اورد و گرفت سمتم

چشم هایمان را عوض کردیم

آه به راستی درست می گفت

چقدر سخت وبود مسخره

همه چیز را ابی می دیدم کوه دشت وجنگل وخورشید ادم ها حتی خودم را آبی می دیدم

یعنی که چه

چطور می شه

برگشتم نزد پسرک

اینبار کنار تک درختی مرده بود

کاغذی توی دستش

چی روش نوشته بود

آه چقدر بد

آبی می دیدم

دیدم نوشته بود

چیزی نمی بینم...

نبات/سمیراعاشوری

نبات دخترعجیبی بود همیشه رو موهاش کلی ات واشغال بود و لباسش چروک وبد بود هیچ وقت خودشو نمی شست بدنش لایه لایه پراز چرک بود و خشک شده بود رو بدنش کسی باهاش بازی نمی کرد ولی برام عجیب بود که چرا اینقدر خوشحاله بدون رودربایستی دستشو تا ته می کرد تو دماغش و محتوایتاش رو  با بی خیالی به تنه درخت می کشید و شادمانه توی کوچه سنگ لاخی می دوید وهو هو می کرد,یه جا می نشست و شپش های توی سرش رو با وسواس جدا می کرد می ا نداخت تو اتش و از صداش لذت می برد...

همیشه درحال توضیح دادن هستیم توضیح به مامان بابا برادر خواهر همسر...

چراباید همچی رو توضیح بدیم آیااین یک پدیده غیرقابل حل یا قانون نانوشته ای هست که وجود دارد...توضیح بدهید بی دلیل یا با دلیل..

چه توضیحی وجود دارد وقتی که من کتاب را برعکس بگیرم وکلمات را ناقص به ذهنم بسپارم

چه توضیحی وجود دارد وقتی که پیرمردی بدون عصا با کفش های کتانی عرض جاده را می دود مثل اسب سرکش از خود صدا های عجیب غریب در می اورد...

به راستی توضیح تا به کی؟؟؟؟

خیلی سخته عاشق باشی وهی بخوای به دیگران جواب پس بدی که نه مشکلی نیست من خوبم ونرمال...

شاید فکر کنند من دیوانه ام...

این درسته من دیوانه ام...دیوانه عاقل..دیوانه تنها...

خیلی سخته عاشق باشی بدون اینکه لحظه ای لمسش کنی...

خیلی سخته عاشق باشی وندونی درچه حاله...

خیلی سخته چایی بریزی و فکرش یهو بیاد تو چشمات و چایی بریزه رو دستت و اصلا حسش نکنی

خلاصه واقعا خیلی سخته عاشق باشی خیلی