بخشی از داستان نبات
نبات نبات نبات!همان دخترشلخته و کثیف بدجوری روی مخم بود چطور بود که با این همه کثیفی وتنهایی باز اینقدر شاد بود نکنه هرروز قرص خنده می خوره...ن بابا اون پول نداره یه تکه نون بخره هرروز لاغر از دیروز هرروز بد بو تر...یعنی نمی تونه خودشو بشوره قول می دم یه روز خودم ببرمش پیش اکرم خانوم اینقدر بشوره بشوره بشه سفید برفی...بشه همون نبات طلایی...

فکرمی کنی مگرچقدر عمرمی کنم
به دنیای رنگارنگ من خوش آمدید.